روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هوی می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد ..

 

 

 

    فروغ فرخزاد  

  

 

 

 

تو چشمای تو حسی بود

که من باور نمی کردم

و من تو آخرین لحظه 

همه دنیاتو رد کردم

 

می خواستم با خودم بد شم

که گفتم بی تو ام خوبه

یه تصویری از این روزا

همیشه با دلم بوده

:

:

:

:

 

 

شیدا عباسی

 

 

  

 

اتاق آبی خالی افتاده بود.هیچ کس در فکرش نبود.نیرویی مرا

به اتاق آبی می برد.گاه میان بازی،اتاق آبی صدایم می زد.

از هم بازی ها جدایم می شدم؛می رفتم تا میان اتاق آبی

بمانم و گوش بدهم.چیزی در من شنیده می شد.مثل صدای آب

که خواب شما بشوند.جریانی از سپیده دم چیزها در من می گذشت

و در من به من می خورد.چشمم چیزی را نمی دید.به سبکی پر می رسیدم

و در خود کم کم بالا می رفتم.. 

 

سهراب سپهری   

 

 

 

 

...  مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ..

خدا وندا تو مسئولی (دکتر علی شریعتی)

... این روزها برای حرف هایم کلمات تمام می شوند...

                                         

                

 

+ تاريخ ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده شیدا عباسی نظرات ()