شعر سپید من ، رو سیاه ماند

که در فضای تو ، به بی وزنی افتاد

هرچند ، کلام از تو وزن می گیرد

 

وسعت تورا ، چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم؟

تو را در کدام نقطه به پایان برد؟..

 

 

علی موسوی

 

ناپدید می شود شاید

حس مجهول خانه امشب

مرگ را جستو جو می کند

کسی نمی داند من،معتاد این حسم

حرفی شاید برای گفت هست

آدمای خانه طلسم می شوند

دباره قصه یی خواهم نوشت

حدس می زنم  پایان ای بهتر شود

صدای کودکانه یی می پیچد

دباره سکوتو نگاهی مشکوک

از یاد می برم دیروز را

من ، بعد از آخرین نگاه یک محبوب

عابران خیابان گم می شوند

می ترسم از دباره رفتن ها

همیشه حرفی برای گفتن هست

همیشه در یک کوچه،کوچه های بن بست ها

ناپدید می شود شاید

شاید از نو شروع خواهد شد

این آخرین حس مجهولیست

بعد از این مرگ هم خواهد مرد

زندگی  دباره تکرار خواهد شد

عابران خیابان گم می شوند

حس تاریک خانه امشب

شبیهه طلسم همیشه رفتن می شود

صدای کودکانه یی می پیچد

دباره قصه یی خواهم نوشت

عشق ، کلمه ی مجهولیست

دیگر بر عکس هم نخواهم نوشت

 

شیدا عباسی

 

 "سوال های من هنوز هم بی جواب در مغزم جولان می دهند..

 

 

"امروزو دیروزها انقدر زود می روند که هنوز زندگی نکرده پر می شوی از خاطره..

 

 

"این اولین سالیست که دلم نمی خواهد خرداد بیاید..همیشه با وجود امتحانات دلم می خواست یک سال هم که شده بزرگتر شوم..!اما امسال دوست ندارم..دارم کم کم حسرت را حس می کنم..لحظه هایی که با دوستانم هستم را خوب به خاطر می سپارم .. روز معلم هم آخرین روز معلم مدرسه ای بود..دلم برای مدرسه تنگ می شود..برای کلاس ١۵نفر برای ١۴نفر کلاس روبه رو برای خنده ها و شیطنت ها برای بگو مگو های الکی که معلم درس نپرسد..حتی دلم برای روزی هم تنگ می شود که در حیاط مدرسه برای دوستمان گریه می کردیم..که کلاس ١۵نفره ی روبه رو برای همیشه ١۴نفره شده بود..حتی دلم برای مدیره بد اخلاق مدرسه هم تنگ می شود..حسرت را کم کم حس می کنم....

 

 

حرف ها همیشه حرف نیستند،

گاهی می شوند پُتک..

و بعد حال من می شود..

شبیهه حال گوسفند چرانی که

گوسفند هایش مرده..

و یا شبیهه مرده ای که  انتظار معجزه دارد..

یا ساعتی که عقربه هایش سربی می شوند..

شایدم شبیه خودم

که هی گیج می خورم میان این زندگی لعنتی..

حال من شبیه جه می شود       وقتی

دیگر نفس کشیدن هم سخت می شود

کاش حرف ها همیشه حرف بودند..

 

شیدا عباسی

 

                      Because of you    I,m ashamed of   

                       my    life because it,s empty             

                           Because of you    I am afraid            

                           Because of you   .

 

 

 

 

 

 

          

+ تاريخ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده شیدا عباسی نظرات ()