بنشین!

       نشستم

                 گپ زدیم

                          اما نه حرفی که با ما بود

او نیز مثل من زبان اش در بیان درد الکن بود

او منتظر تا من بگویم  گفتنی های مگویم را !

من منتظر تا او مگوید  وقت اما وقت رفتن بود...

 

محمد علی بهمنی

  

 

بیا...
بیا و مرا نوازش کن 
من به دست هایت عادت کرده ام 
و گیسوانم به نسیم نفس های تو...
بیا 
بیا و مرا باز هم بیتاب کن..
مرا ببر به روز های گرم تا بستان...
به حرف های که درسکوت با نگاه می گفتیم...

به لبخند های بی دلیل...
به ان روزهایی که هیچ بغضی نبود، هیچ حرف تلخی...
و من هنوز هم رویایه تو بودم...
بیا و مرا با خود ببر..
من از این بی تو بودن آشفته ام...............

شیدا عباسی

 

"من هرشب پیش از آن که چشم هایم خواب شوند رویایت در خودم حلقاویز میکنم و چشم هایت را نادید میگیرم....این بار میخواهم سنگ دل شوم....دروغ بگویم.....خیانت کنم و دود شوم میان دستان خودم...

"زمستان زمستان زمستان زمستان...تمام فصل ها بی تو میشود زمستان...

 

"چه ساده پیش میرود ثانیه ثانیه زنگی....سایه های خیس دوساله شد.

 

 

ازتمام دنیا
یک صبح سرد
یک چای داغ
و یک صبح به خیر تـــو...
برایم کافی ست...
میفهمی؟
 
 
 
+ تاريخ ٢٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده شیدا عباسی نظرات ()