برای دیدنت

به سوی پنجره می روم

پلک هایم را برهم می فشارم

و در خلوتی شگفت

غرق می شوم

آیا نگاه عاشقت

در زرفای مه آلود پنجره

برجای مانده است.

 


شهلا مومنی

 

 

 

یه دنیا خالیم از تو

عجب روزای نحسی بود

تواین خاموشی مطلق

دوتا چشمه که یادم موند

خدا اومد توی خوابم

یه لحظه زندگی کردم

همه دنیا تو دستام بود

توی خوابم که می خندم

:

:

داره از نو شرو(ع)میشه

بازم دنبال تو گشتم

خودم می دونم این روزا

پی یه عشق بن بستم

:

:


شیدا عباسی

 

 


هیچکس نمی

 تواند پی ببرد. هیچکس باور نخواد کرد ، به کسیکه دستش از همه جا کوتاه بشود می گویند: برو سرت

را بگذار بمیر. اما وقتیکه مرگ هم آدم را نمی خواهد، وقتیکه مرگ هم پشتش را به آدم می کند، مرگی

 که نمی آید و نمی خواهد بیاید!

همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم. چقدر هولناک است وقتیکه مرگ آدم را نمی خواهد و

پس می زند!

حالا خوب خودم را میشناسم ، همانطوریکه هستم بدون کم و زیاد . هیچ کاری نمی توانم بکن ، روی 

تخت خسته و کوفته افتاده ام، ساعت به ساعت افکارم می گردند ،می گردند، در همان دایره های نا ا

میدی حوصله ام بسر رفته ،هستی خودم مرا بشگفت انداخته ، چقدر تلخ و ترسناک است هنگامیکه ادم

              هستی خودش را حس می کند!                           صادق هدایت

 

 

 

هوا سرد است هنوز..ولی بهار پیداست..

بهاری پر از زمستان..

می خواهم خورشید را گم کنم..

می خواهم باران ببارد

و من

قدم بزنم

سراسر زندگی را

سراسر مرگ را

می خواهم گم شوم میان فکرهای خودم

من دیگر در خودم جای نمی گیرم..

من پر می شوم از تردید

در

انزوای خانه..


شیدا عاسی


 

 

                     هنوز       راهی         هست ...!

 

 

 

 

 

+ تاريخ ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده شیدا عباسی نظرات ()