قطار میرود..

تومیروی..

تمام ایستگاه میرود

و من چه ساده ام

که سال های سال

در انتظارتو

کنار این قطاررفته ایستاده ام

وهمچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام

قیصر امین پور

 

  

 

شهره من خاموش است،تاریک است،ومن ازاین..

خاموشی،تاریکی،بیزارم..

سیمین تیموری

 

 

 

 

باید امشب بروم ،باید امشب چمدانی که به اندازه ی تنهایی من جادارد،بردارم

وبه سمتی بروم که درختان حماسی پیداست..

سهراب

 

 

 

 

 

 

بگو میخوای که بامن روبه روشی

که شاید راهه دنیارو بلدشم

می خندم بایه گریه تلخ بی روح

که امشب حس چشماتو بلدشم

:

:

شیدا عباسی

 

 

 

چیزی برای گفتن نیست، چیزی برای گفتن نمی مونه،من بلد نیستم آرزو کنم

برای غریبه های این خونه  

شیدا عباسی  

 

 

+ تاريخ ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده شیدا عباسی نظرات ()